تبليغاتX
دلتنگی های شادترین انسان

دلتنگی های شادترین انسان

زبانم، قلمم نمی توانند حرف دلم را بزنند، این درد من است

فعلا

سلام به همه شما که دوستتون دارم

خب دیگه حوصله نوشتن داستان ندارم اینم بگم که اون ماجرای دفترچه خاطرات و اینا الکی بود دیگه بعد این همه وقت نگرفتین من همش چرت و پرت از خودم می نویسم و واقعی نیست

این روزا وقتم ندارم برای همین فقط به فیس بوک سر می زنم. خیلی خوشحال میشم شما دوستای عزیزم رو اونجا هم ببینم یه سرچ بزنید javad assar منو می جورید

اگه بهتون سر نزدم از خستگی بود. یادتون نره دوستتوووووووووووون دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 22:31  توسط جوی  | 

کد 144 (قسمت 1)

از این آدمهای پر ادعا بود که فقط حرف میزنن یا حداقل من فکر می‌کردم همش خالی می‌بنده اما حالا که خاطراتش رو خوندم شاید لازم باشه کمی تجدید نظر کنم. خاطرات زیر رو برای کل‌کل با دوستش نوشته بود تا وقتی برمی‌گرده چیزی رو برای تعریف کردن از قلم نندازه. خب یکم زیادی راحت نوشته بود برای همین مجبورم یکم سانسور کنم، خودتون جای سه نقطه‌ها هر حرف رکیکی به ذهنتون میرسه بزارید.

"روز اول برای اینکه آمار دژبانای ... بیاد دستم فقط پنج نخ تو جاساز کیف گذاشتم به هوای اینکه فردا پس فرداش مرخصی شهری می‌گیرم و میرم یکی دوتا بسته بهمن کوچیک میارم اما ...ها تا یه هفته مرخصی ندادن. نافرم نسخ بودم، برای یه نخ اینو اونور می‌زدم ولی همه بچه‌ها هم رکب خورده بودن و جیرشون ته کشیده بود. بعد اون یه هفته با کلی ... مرخصی گرفتم. دربست گرفتم به مقصد اولین دکه، ...ِ پول پونزده نخ کاپتان بلک برای همون شبم گرفتم و پنج بسته بهمن کوچیک برای پادگان با خودم گفتم ...شون میبرم فوقش می‌فهمن دو سه روز بازداشتیه دیگه. ...ها خودشون پشت ساختمون فرماندهی می‌کشیدن، بوی سیگارشون آدم رو مست می‌کرد.      

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 19:58  توسط جوی  | 

کد 145

این کد 145 از اونایی بود که همیشه چشمهای پف کرده‌ای دارن و با ابروهای پیوندیشون در نگاه اول میشه فهمید خیلی ساده یا به قول خودمون پپه هستن، تازه رو سایلنت بودنشون هم مزید بر علته. مدرک زن ذلیلیشو براتون عینا می‌نویسم

"امروز 8/6/89 برای اولین و آخرین بار خاطره می‌نویسم و برای تو، به عشق تو می‌نویسم.

پنج روز است در بین دیوارها و سیم‌های خاردار حبس شده‌ام اما ذهنم بیش از هر زمان دیگری رهاست، شب تا صبح تا سر حد جنون در هوای تو گشت می‌زند. دیروز به من گفتی خیره شدن به برق چشمانم در آخرین عکس آرامت می‌کند، ای همه‌ی اشک‌های من فدای یک لحظه آرامشت من هم اینجا هر لحظه که به خودم می‌آیم می‌بینم پشت آخرین لبخندت هنگامی که دوربین یک چشم تو، نیمی از دنیای مرا پوشانده بود، گیر کرده‌ام. لبخندی که در نگاه تر من کمی می‌لرزید، شاید روزی که من به تو بگویم آن برق چشمانم  انعکاس نور فلاش در اشک بود تو نیز به من بگویی آن لبخند از نگاه خیس من نمی‌لرزید و لرزش لب‌هایی بود که سنگینی بغضی را تحمل می‌کرد تا نشکند.

دیروز وقتی گوشی را گذاشتم متوجه شدم همه گروهان خط شده‌اند، آخرین نفر وارد صف شدم، هنوز لطافت صدای تو خشونت فریادهایی را که دستور میداد: "بشین... پاشو... بشین... پاشو..." محو می‌کرد، عشقم بی‌شک شیرینی این تنبیه تنها لذتی در دنیاست که نمی‌توانم برای تو به ارمغان آورم.

آه مادرم ‌می‌پندارد سختی خدمت مرا مرد می‌کند کاش او را آماده می‌کردی که دوری تو مرا پیرمرد خواهد کرد."

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 18:11  توسط جوی  | 

مقدمه

از دو هفته قبل از اعزام تصمیم گرفتم ریش بزارم، می‌خواستم خودم رو یه بسیجی تندرو نشون بدم، تصورم این بود اینطوری دوره راحت‌تر می‌گذره و کسی کاری به کارم نداره اما همون روز اول سوتی دادم و جلوی بچه‌ها آب خوردم، تازه تو ساکم دنباله ساندویچی که مادرم برام پیچیده بود می‌گشتم که متوجه نگاه‌های اطرافم شدم. سعی کردم خودم رو نبازم و بلند گفتم: بابا زبون روزه ما رو از تهران آوردن دیشب که افطاری ندادن، سحری هم که نرسیدیم معده درد امونم رو بریده، شرمنده.

خلاصه وقتی یه سری از بچه‌ها وقتی نماز رو پیچونده بودم مچم رو گرفتن دیگه نقاب از صورتم افتاد و زدم تو فاز شیطنت‌های همیشگی. تا جایی که میشد کارهای عملی رو به بهونه‌های مختلف می‌پیچوندم، سر پست یا می‌خوابیدم یا زمانی که موبایل نداشتم با تلفن صحبت می‌کردم، سر کلاس‌ها هم که همش خواب و بعد یک هفته بچه‌هایی رو که میشد سوژه کرد رو شناسایی کردم با کاوه و سعید هم مچ شدم، دیگه باید می‌بودید و می‌دیدید که چطوری همه رو سرکار میزاشتیم. می‌خواستم از شاهکارهای خودم بنویسم اما چیز بهتری پیدا کردم. روزهای آخر همه برای تیراندازی رفته بودن میدون تیر و 4-5 ساعتی نبودن، برای تیراندازی تقریبا آزاد بودیم و میشد تیر نزد اما باید همراه بچه‌ها می‌رفتیم که من جیم زدم و موندم تو آسایشگاه، در‌ها قفل نبود، شیطون رفت تو جلدم و رفتم سراغ کمد بچه‌ها دنبال دفترچه خاطراتشون، بعضی‌ها رو هنگام نوشتن دیده بودم حدس میزدم تو این شرایط سخت اکثر بچه‌ها بلاخره چند خطی هم شده نوشتن، شروع کردم از روی متن‌ها عکس انداختن، راستی تعجب نکنید گوشی تو سربازی!! تو ساکم جاساز کرده بودم، دیگه دو سه باری که از دژبانی رد شده بودم فهمیده بودم به چی حساس هستن و کجاها رو بیشتر می‌گردن. گوشی و شارژر باطری‌ای رو تو جیب کناری ساکم گذاشتم و به راحتی سرکشیدن یه لیوان آب گوشی دار شدم. اون مطالبی که گفتم جالبتر از خاطرات خودمه همین دست نوشته‌هاست که براتون عینا اینجا مینویسم. راستی ما تو گروهان 148 نفر بودیم که به هر کدوممون یه کد داده بودند و اکثر بچه‌ها رو به کد میشناختم پس مطالب هر کسی رو با کدش می‌نویسم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 9:11  توسط جوی  | 

بازگشت

سلام به همگی چطورین؟ دلم کلی براتون تنگیده

خب بازگشت غرور آفرین خودم را به زندگیه عادی تبریک میگم بلاخره تموم شد. این عجیب ترین تجربه زندگیم بود جایی که زمان سه برابر کندتر از دنیای بیرون عبور می کرد، لحظه هایی که تلخ نبودن اما سخت بودن و جالبترینش این بود که خوش می گذشت ولی دیر می گذشت!!! جاتون خالی چقدر خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم.

سعی کردم زیاد قاطی بچه ها نشم و بیشتر کتاب خوندم اما این آخری ها دیگه کم کم داشت شیطونیم گل می کرد حالا براتون تعریف می کنم 

راستی بیاین سوغاتی هاتونو بگیرید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 7:27  توسط جوی  | 

عید فطر

سلام سلااااام به همگی

خب چهارشنبه شب رسیدن و پنج شنبه صبح به خانم ابولقاسمی زنگ زدم که من برگشتم و برای جمع کردن فطریه آمادم اولش گفتن ظرفیت پره اما بعدش گفتن بیا به عنوان رزرو. صبح جمعه ساعت ۵.۳۰ رفتم شیرخوارگاه که از شانس خوبم یار خود خانم ابولقاسمی نیومد و باهم رفتیم. بخاطره ناهماهنگی کار دیر شروع شد و کمیته امدادیا صبح رو که خیلی پول توشه بردن. ما چهارراه طالقانی بودیم دیدم کاسبی خیلی کساده بساط رو جمع کردیم رفتیم میدان ولیعصر که کارمون تقریبا گرفت و تا ۷ شب اونجا بودیم.

خب به اندازه روزهایی که تو پادگان فقط سرباز کچل دیده بودم آدم دیدم، خیلی خوب بود. راستی در آخر ۳۲۰ تومان جمع شد تو صندوق ما که از پارسال کمتر بود. خیلی حالمون گرفته شد. من دیگه آخراش که کسی پول نمیداد ۵۰٪ تخفیف به فطریه و کفاره دادم ولی بازم خیلی کار ساز نبود. ملت فقط مشت مشت از شوکلاتها بر میداشتن یا قیمت می گرفتن و می رفتن دنبال جای ارزونتر، هرچی می گفتم ماله ما اصله ماله بقیه چینیه و فردا اون دنیا خرشونو می گیرن حالیشون نمی شد

ولی به هر حال هرچی بود قسمت بچه ها بود حالا سال دیگه از ۴ صبح صندوق رو یه جای خوب میزنیم که ۲-۳ تومانی کاسبی کنیم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 0:32  توسط جوی  | 

میان دوره

سلاااااااااام  چطورین؟

وای که چقدر دلم براتون تنگیده بود، خیلی دوستون دارمااااا مخصوصا اونایی که خیلی بهم لطف دارن

مرخصی ۴-۵ روزه بهمون دادن، فکر می کردم اونجا که از همه چیز دورم بتونم زیاد بنویسم و دست پر بیام ولی برعکس انگار دیگه هیچ ذهنی نداشتم و فقط ۴-۵ خط نوشتم اما کتاب خوندم 

سخت گذشت اما بد نگذشت برای آدمی که همیشه دوست داره نکاتی رو به خودش گوش زد کنه این سختی شیرینه. حالا مغزم از هنگی در اومد براتون تعریف می کنم.

راستی خیلی از مطالبتون عقبم ولی تو این چند روز که باید همه رو ببینم و یکم به این موجود کچل نو ظهور زشت برسم نمی دونم بتونم چقدرشو بخونم به هر حال منو ببخشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 12:6  توسط جوی  | 

goodbye party

سلام به همه دوستان گل منگلی خودم

خب من دوشنبه مورخه ۱/۶/۸۹ به خدمت مکرمه و سربازیه منوره اعزام میشم. فقط حدود بیست روز از دستم راحتین و باز بر می گردم و ۱ هفته هستم و بیست روز دیگر میرم. اونجا همتون رو دعا می کنم مخصوصا دخترها که آرزوی رفتن به خدمت رو دارن.

تو این ۴-۲۳ سال همواره به من خوش گذشته و شک ندارم تو سربازی هم می ترکونیم حالا برگشتم براتون تعریف می کنم. راستی سوغاتی چی می خواین براتون بیارم؟  خودم یه چیزایی در نظر دارم اگه دوست ندارید عوض کنید. به ترتیب لیست پیوندهام

پریا: عروسک سرهنگمون(برای وقت بی حوصلگی)

سما: کیسه تهوع()

ثمین: سنگر(برای فرار از غم ها)

گلشید: پوتین(برای فرار از بلاگفا)

مهنام: دیگه تابلو خود لباس سربازی(برای شناسایی نوع طراحی) 

نسیم صبحگاهی: پوکه(مینیمال)

سمانه: چوب تخت سربازی(برای نوشتن یادگاری و خاطرات)

مجتبی: کل دوره آموزشی به عنوان پروژه

پروین: خاطرات سربازهای عاشق به عنوانه سوژه داستان

نرگس: مجموع داستانی شب عملیات

نیلوفر: کارت دعوت به شب شعر مشمولین و دژبانها

سیندی: یک قبضه کلاشینکوف(جهت ترکوندن اطرافیان)

زهرا: انواع غذاهای مشمئز کننده پادگان(همراه با دستور پخت)

عسل: یه تانک برات میارم که از هر شاسی بلندی سره

یه آدم عادی: خود سرهنگ(جهت آنالیز شخصیتی)

صبا: گلوله خمپاره که به کارش خیلی میاد

حلیا: یقلبی، کلاه خود،گلوله و... بعلاوه دو باتوم که باهاش بزنه به وسایل و یه کنسرت نظامی برگزار کنه

نرگس مانیا: خب نرگس هرچی فکر کردم نتونستم چیزی انتخاب کنم نقدا برات یه فانوسقه میارم دوست نداشتی بگو عوضش کنم

 

میدونم سخته اما سعی کنید منو تو اون ته مهای ذهنتون نگه دارید

حالا آخر این پارتی بریزید وسط با آهنگ ممدی نبودی یه حالی به خودمون بدیم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 19:14  توسط جوی  | 

ازدواج اشتباهی 4

سلام به هم دوست جووون جووونیا خب ببخشید اگه جواب نظراتونو ندادم این روزهای آخر خیلی سرم شلوغه اما به وبلاگ همتون سر زدم و آپ هارو خندم

 

        

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:5  توسط جوی  | 

ازدواج اشتباهی 3

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 0:53  توسط جوی  |