![]() |
![]() |
|
| شاید بعضی وقتها آدم نیاز داشته باشه با یه غریبه حرف بزنه!! |
|
خوب سلاااااامی دوباره
من همیشه وقتی وبلاگ هارو می خونم یه تصوری از نویسندش هم تو ذهنم برا خودم میسازم این باعث میشه بیشتر به خوندن مطالب راغب بشم البته خیلی وقتها بعدا که عکس نویسنده رو می بینم کلی با تصور من فرق می کنه بعضی وقتها هم خود خودش میشه اون زمانا خیلی کیف میده البته اینو اضافه کنم که عکس هارو بیشتر بخاطر منظرش گذاشتم یه ۳۰ ۴۰ ۵۰ تایی عکس از خودم تو ادامه مطلب گذاشتم اگه شما هم تصوری از من داشتید ببینید چقدر درسته ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم دی 1388ساعت 14:29 توسط جوی |
|
|
خوب دیروز خمینی را بازیچه کردید
امروز از امام حسین مایه می گزارید باشد که خدا را هم خرج کنید تا شما بمانید و ملت زخم خورده گرچه به دهها دلیل با این حرکت مردم موافق نیستم ولی برای دیدن زوال این قاتلین لحظه شماری می کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 0:13 توسط جوی |
|
|
یکی دو دقیقه به 10:30 مانده بود صدای موسقی را کم کردم تا ببینم باز هم آن صدا تکرار میشود دوباره دقیقا راس ساعت صدا تکرار شد نالهای پر از درد، سوزناکتر از نالههای کودک همسایه که مادرش را سر زا از دست داده بود، اون شب تاریکتر از همیشه بود از بعد غروب آفتاب هر ساعتی که می گذشت هوا تاریکتر میشد و سیاه بیشتر قدرت خودش را به رخ می کشید، نگاهم در جستجو موجودی که ناله میکرد جز سیاهی سیاه چاله مانند هیچ چیز نیافت، هوا شبها سرد میشد و نوید زمستانی بیرحمتر از پارسال را میداد. لباس گرم پوشیدم و از زیر لباسهای زمستانی ته کمد دیواری به زحمت کلاهم را بیرون کشیدم، باطری چراغ قوه را امتحان کردم و رفتم به سراغ صدا، مطمئن بودم صدا صدای یک گربه است برای همین اول به سراغ ماشینها رفتم تا زیرشان را جستجو کنم، صدا نزدیک بود احتمالا زیر یکی از ماشینهای این حوالی باشد، دونه دونه تمام 14 ماشین اطراف را چک کردم صدا همه جا بود و گربه هیچ جا!! تعقیب 1 ساعت هیچ نتیجهای نداشت جز شنیدن صدای ناله و زمستان که هر از گاهی تنم را میلرزاند. پنج شنبه شب همه فامیل خانه آقاجان دعوت بودند من با هیجان زیاد داستان را برای بقیه تعریف کردم هر کسی نظری میداد، بعضیها تمسخرآمیز میخندیدن و بعضی شگفتزده بودند ولی آقاجان خیلی عادی برخورد کرد گویی بدیهیترین واقع دنیا را برایش بازگو کردهایم، چند ساعتی گذشت تا آقاجان هم وارد بحث شد و گفت: آن سالها که تو مشهد زندگی می کردیم وقتی سربازهای روس در جریان جنگ جهانی دوم وارد شهر شدند تا چند وقت صدای نالهای شبیه نالهی بچه گربه هر شب آرامش شهر را برهم میزد، مردم اعتقاد داشتند روسها شبها گربهها را شکار میکنند و میخورند و بچه گربههایی که مادر خود را از دست دادهاند ناله میکنند و به دنباله مادر خود میگردند. بی بی که بر اثر پیری و مصرف بیش از پانزده قرص در روز حواس درست و حسابی نداشت و به دلیل جابجا گفتن اشخاص، مکانها و زمان کسی چندان توجهی به خاطرات شیرینش نداشت آروم به من گفت:جوی جان منم از مادر خدا بیامرزم شنیدهام که بعد قحطی دوران بچگیاش که می شود 90 سال پیش صدای ناله گربهها را می شنیده، قحطی کدام قحطی؟ مادرم میگفت به چشم خودش دیده که از هر دو نفر یکی بر اثر گرسنگی و مریض مردهاند ولی جنازهها را جمع می کردند و به مردم میگفتند تعداد کمی تنها در شهر آنها مردهاند. قصه قحطی برایم جالب بود قصهای که با کمی جستجو در اینترنت اطلاعات زد و نقیضی دربارهاش یافتم در جایی برخوردم که آن زمان جمعیت واقعی ایران بیش از 20 ملیون نفر بوده و بعد از دوران قحطی به حدود 11 میلیون نفر رسیده!! باورش سخت بود مخصوصا با تاریخ ما که شبیه شب نشینیهای جنوبی هرکسی ماجرا را به نفع خودش تعریف میکند. وقتی در مورد ناله گربه بیشتر پرس و جو کردم دریافتم خیلی از افراد سالخورده از پدربزرگهای خود داستان ناله گربهای را که دیده نمی شود و صدایش در تمام شهر می پیچد شنیدهاند. اما این روزها هنوز خیلیها صدای ناله گربه را نمی شنوند درحالیکه من یقین دارم هر شب ساعت 10:30 صدایش را می شنوم گاهی با عجز گاهی با خشم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 11:48 توسط جوی |
|
|
سلااااااام
خوب بلاخره تموم شد تازه کاریو هزارتا ایراد دیگه به بزرگواری خودتون ببخشین از لطف همه اونایی که حوصله کردن و خوندن متشکریم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1388ساعت 1:3 توسط جوی |
|
|
پنج یا شش ساله بودم که اولین راز زندگیام نمی دانم از کجا از طرف چه کسی ویا حتی چه زمانی به من رسید، رازی که سالها در انبار ماند تا به همان شکل که آمده بود برود آن راز چیزی نبود جز یک کارت پستال موزیکال با گلهای آبی و بنفش که وقت باز کردن آن برجسته میشدند و موسقی ملایم پخش می کرد که در من حسی را بوجود می آورد که دوست داشتم مخفیش کنم، علاقه شدید من به آن موسقی عجیب بود از آن جهت که در آن زمان خوانندههای محبوب من سندی، سیلوئت و بلک کتس بودند. سالها بعد زمانی که دیگر آن کارت پستال و آن موسقی فراموش شده بود و من علاقهمند به کارهای کیتارو، دیه گو مدنا و از این قبیل آهنگ سازان شده بودم در یک سی دی باز آفرینی شاهکارهای موسقی توسط کنی جی به همان آهنگ برخوردم وقتی رفتم و از روی قاب سی دی اسم آهنگ را خواندم برایم خیلی زیبا بود، آن حس کودکی و این آهنگ، track 14: love story بدون شک این آهنگ برای من زیباترین و آرامش بخشترین موسقی است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 23:44 توسط جوی |
|
|
سلاااام به آل
خوب آیت الله منتظری فوت کرد یا شهید شد؟ نفت مارو عراقیها می دزدن و ما میریم اونجارو بازسازی کنیم؟! محرم فرصتی برای سبزهاست؟! همه اینها سوالاتی است که زیاد ارتباطی به منی که زیر هجوم بی رحمانه میان ترم ها وقت نوشتنه داستانمم ندارم و از بد روزگار دوتاشو باهم چهارشنبه دارم و چه کس میداند که چقدر سخت است ترم ۱۱ رفتن به دانشگاه و چه تلخ است که متوجه بشی یک دهه ورودی های مختلف دانشگاه رو دیدی یعنی از زمانی که اطراف دانشگاه گاوداری بود تا حال که میگن خونه اونجا شده متری ۶۰۰ ۷۰۰ تومان!! اه ه ه ه من چقدر الکی حرف می زنم دقت کردی؟ این چه عادتیه؟! خوب من اگه بخوام بفهمم دروغ بده دوست دارم داستانه پینوکیو رو بخونم فکر کنم برای همین همیشه به جای یه جمله ساده کلی داستان میگم حالا موضوع چیه؟ اینه که دیشب گفتم بلاگی آپ کنم که اینجا خاک نخوره ولی هرچی فکر کردم همه مطالب طولانی بود تا اینکه شب رفتم بخوابم یه دفعه بعد حدود ۱ سال شعری وارد مخیله ما شد و از اونجا رفت تو دست و از دست به قلم و قلم روی کاغذ لغزید و این دو بیت زد بیرون ما هم به فال نیک گرفتیمو اومدیم که به آپیم چندیست ندیدم من، خورشید نورانی اینجا کسوفی است، زیبا و طولانی غرق تماشاتم، ای ماه روی من اما دو صد افسوس، حالم نمی دانی
الکتریسیته و مغناطیسی چیزه زیادی یافت نمیشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:34 توسط جوی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:48 توسط جوی |
|
|
من آینده را می بینم باور نمی کنی ؟!!
مگر امروز را دیروز وعده ندادم ؟!! پس منتظر فردای وعده امروزم باش !! فقط باید گوش کنی، نترسی، عمل کنی اجازه بده دیوانه بخوانن تو را
از همین چیز نوشتهایی که بروبچ می نویسن : یه بخش به عنوان خزعبلات گذاشتم تو بلاگ که توش حرفهای کم معنی و نا مفهوم می نویسم پس سخت نگیرید ردش کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 0:20 توسط جوی |
|
|
سلام
حالم بده خیلی بد فکر نمی کردم نوشتنش انقدر سخت باشه، دل و رودم به هم می پیچه. راستی بچه ها دوست داشتم طوری بنویسم که مثل فیلم های ایرانی از قسمت اول همه چیز معلوم نباشه نمی دونم چقدر موفق بودم و چقدر داستان جذاب بوده ؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:9 توسط جوی |
|
|
سلام به همه دوستای عزیز
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت حافظ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 0:26 توسط جوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خاطرات خوب جدایی رو تلخ تر می کنه و وقتی تمام لحظه هات
پر از خوبیه جدایی کابوسی میشه باور نکردنی yahoo ID: joyninie |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان خاستگاری داستان دردها می نالند حرف ها خزعبلات |
|
RSS
|